|
داستان،قصه،شعر،واقعيتها،ناگفته ها
ناگفته ها از سراسر گيتي
| ||
|
پنجشنبه – ميدان فردوسي به ساعت پنج
عصر، ميعادگاه دختران و زناني بود كه براي بازخواني يك پرونده عاشقانه با
لباسهاي يكدست سرخ، دور يكديگر جمع شده بودند. در جهت جغرافيايي شمال شرقي
ميدان فردوسي، تا چشم كار ميكرد. دختران سرخپوشي را ميشد ديد كه در
پرفورمنس «بانوي سرخپوش» - برآمده از يك حركت خودجوش اجتماعي – حاضر بودند. پرفورمنس «بانوي سرخپوش» اينگونه كليد خورد كه دختراني سراپا سرخپوش هركدام به تنهايي در روزي از هفته از ساعت پنج تا شش عصر با پوششي سرخ در ميدان فردوسي ميايستادند. اما پنجشنبه ماجرا كمي متفاوت بود. در قسمت آخر اين پرفورمنس نزديك به 50 دختر سرخپوش دور تا دور ميدان فردوسي را قرق كرده بودند تا با اجراي نهايي اين پرفورمنس ياد و خاطره «ياقوت» را زنده نگه دارند. خيليها كه از ماجراي پيشآمده در ميدان فردوسي تهران كه در پنجشنبه گذشته رخ داد، مطلع نبودند گمان ميبردند مقرر است پرچم سرخ مزين به داس و چكش دوباره افراشته شود و اين دختركان هم ميخواهند جا پاي «رزا لوكزامبورگ» بگذارند. اما نه! همه عاشق بودند و قصد آن داشتند ياد زني را زنده كنند كه روزي روزگاري نماد عشق و عشاق تهران بود كه شايد هنوز هم هست و خواهد بود. «ياقوت» نام زني بود كه همواره با لباسي سرخ به اميد ملاقات با معشوق در ميدان فردوسي حاضر بود و آنگونه كه روايت ميشود، در سالهاي 62-61 براي آخرين بار در اين ميدان ديده شده است. شايد اوان نوجواني نسل ما همراه با آخرين حضور «ياقوت» در ميدان فردوسي بوده باشد و هيچ تصوير روشني از «ياقوت» در دسترس نيست. بودهاند بسياري كه براي «ياقوت» گفته يا خواندهاند. «محمدعلي سپانلو» در منظومه «خانم زمان» او را به ياد تهران ميآورد؛ «بدان سرخپوشي بينديش / كه عمري مرتب به سروقت ميعاد ميرفت / و معشوق او را چنان كاشت / كه اكنون درختيست برگ و برش سرخ.» يا «فريدون فروغي» كه پاتوقش كافه «فردوسي» در ضلع جنوب غربي ميدان فردوسي بود و اين روزها با عنوان سفرهخانه «عياران» شناخته ميشود، ترانه «هميشه غايب» را از زبان «ياقوت» خواند. فيلم كوتاهي با برداشتي آزاد از زندگي «ياقوت» با عنوان «مثل هميشه» به كارگرداني «محمد حمزهاي» و بازي «آنا نعمتي» نيز ساخته شده است. در اين سالها حتي شايع شده بود «كريس ديبرگ» ترانه «بانوي سرخپوش» يا «Lady In Red» را در رثاي «ياقوت» ميدان فردوسي تهران آواز سر داده است. روزنامهنگار پیشکسوتی هم در سال 1355 گفت و گويي با «ياقوت» را فراهم كرد. موضوع اين برنامه عشق بود و در بخشهايي از آن اينگونه روايت شده است؛ «در ميدان فردوسي هستم. ميعادگاه هميشه بانوي سرخپوش. بانويي كه هميشه شما او را ميبينيد، سراپا سرخ با گلي در دست در روبهروي من نشسته... شما خودتون رو معرفي ميكنيد؟ ياقوت. چند سالتونه؟ 50 سال. چرا هميشه لباس سرخ به تن شماست؟ از همه لباسها بهتر است. رنگشو بيشتر دوست داري؟ بله، بله. چرا هميشه توي ميدان فردوسي هستي؟ هميشه پاتوق من بوده. كجا برم؟ هرجا برم آسمون همين رنگه. چرا تو يه ميدان ديگري منتظر نميشي؟ براي اينكه محل، اينجا شايد زندگي ميكنم موندم اينجا ديگه. ميگن شما منتظر كسي هستي... دروغه. دروغه؟ بله قوم و خويش و فاميل دارين؟ بله دارم. چرا با آنها زندگي نميكني؟ چون از اولش اينطوري زندگي كردم چرا؟ كردم ديگه! چرا نداره! خودتون دوست داشتين؟ آره. ياقوت خانم ميگن كه شما عاشق هستيد... نه بابا! عاشق نيستم! عاشق؟ الان ديگه اين حرفها عيبه براي من. در جواني؟ در جواني خب عاشق بودم. هر كسي در جواني عاشقه در پيري هم عاشقه. ميگن كه شما عاشق شدي و قرار ملاقاتي با معشوقتون داشتين در ميدان فردوسي... نه بابا من با يكسري دوست قديمي زندگي ميكنيم اينجا هستيم. از روز اول شما منتظر كسي نبودي؟ نه! نه اين حرفها دروغه... دو سال پيش وقتي برنامهاي درباره عشق ميساختم، گفتم روزي تهرانيها به ياد او ميافتند، كه مدتي است نيست و او كه چنان ابر آمده بود آرام چنان ابر ميرود. او آن كليد گمشده عشق شده بود و عشاق آنچنان كه در رم چند سكهاي در چشمهاي ميافكنند... در آفريقا رقصي تا صبح بر پاي درخت مقدس ميكنند و در همين تهران خودمان به توپ مرواريد دخيل ميبستند و به چنارهاي پير امامزادهها، در اينجا چند توماني در كف او نذر عاشقان بود. اما اينك نيست. شهري چون تهران كه در هر خانهاش ديوان حافظي بر رف است بيعشق كه نميزيد. پس او كجاست؟ اگر چيزي از او ميدانيد، ما را هم خبر كنيد، همديگر را خبر كنيد. مبادا در اين هياهو شهر بيعشق بماند.» شمال ميدان فردوسي حوالي همان جاهايي كه «ياقوت» منتظر ميايستاد، فروشگاه پوشاكي است. نام اين فروشگاه هم با سرخپوشي دختراني همراه بود كه پنجشنبه عصر به ياد «ياقوت» در ميدان فردوسي حاضر بودند. تجمع دختران سرخپوش به آنجا منتهي شد كه كار و كاسبي اين فروشگاه سكه شد! دختران سرخپوش به اجبار وارد فروشگاه شدند و هركدام شال و مانتوي سرخ خود را با البسهاي در همين مقياس به قيمت واحد هركدام شش هزار تومان به رنگي ديگر تغيير دادند. ديگر قرمز به تن نداشتند اما هر كدام مستعد «ياقوت» بودند. *** شنبه,23 مهر 1390 2011 15 October دختران تهراني به ياد زن سرخپوش ميدان فردوسي دور هم جمع شدند بازخواني يك پرونده عاشقانه صفحه آخر (12) / حميد جعفري
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 9:33 ] [ سيامك ]
ویژگی های کلی دخترای دانشجو: این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوار شده اند اتوبوس می باشد. از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!! خصوصیات دانشجویان دختر: ترم ۱: اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد!:24: چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند. و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! ترم ۲: طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد. به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند. تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند. سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!). در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند! ترم۳: به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند. سوژه خنده پیدا می کنند. همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا ۴ جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند. می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود. در جواب سلام شما میگویند سلام! ترم ۴: با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند. ابروها نازک میشود و سیبیل ناپدید! در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!! همیشه در دانشگاه از قسمتهای “پر پسر” عبور میکنند. شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه! :24: نکته: (اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید. پس: ۱ – دختره ترم ۴ درس میخونه. ۲- شما خوشتیپید!. :a (4)::a (4)::24: ۳ – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!) :(شروع میکنن به نوشتن جزوه! هر ۲-۳ شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا. (خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن! (آره جون خودت. بیچاره پدر, مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسر است!!!!) در جواب سلام شما میگویند: سلام.چطوری؟خوبی؟ ترم ۵: یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود! چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند. ( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی). کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد. از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است! (اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند! یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است! تابلو میشوند. کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند. سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند! در جواب سلام شما (بعد از ۱۰ دقیقه!) می گویند: اوا سلام، ببخشید، حواسم نبود. (طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست …. خاک بر سرت!) ترم ۶: خیلی تابلو میشوند! عاشق میشوند! مشروط میشوند!!!:24::24: ترم ۷: به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند! مشروط میشوند! :a (4)::a (4): ترم ۸: دوباره آدم میشوند. دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند. (من لذت می برم میبینم این جوونا …….!) جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است. مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند. در به در دنبال شوهر میگردند. به اولین پیشنهاد جواب مثبت میدهند و از چاله به چاه می افتند!!!!
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 9:28 ] [ سيامك ]
ماموران
انتظامی شهرستان "چالوس"موفق شدند، کلاهبرداری که با ارسال پیامکهای
عاشقانه 16 میلیون تومان از دختر جوانی کلاهبرداری و اخاذی کرده بود را
شناسایی و دستگیر کنند. به گزارش عصرفردا به نقل از آفتاب: ماموران انتظامی شهرستان "چالوس"موفق شدند، کلاهبرداری که با ارسال پیامکهای عاشقانه 16 میلیون تومان از دختر جوانی کلاهبرداری و اخاذی کرده بود را شناسایی و دستگیر کنند. در پی مراجعه دختری به ماموران کلانتری در شهرستان "چالوس" مبنی بر کلاهبرداری و اخاذی از وی از طریق ارسال پیامکهای مختلف با وعده ازدواج مراتب در دستور کار ماموران پلیس قرار گرفت. این گزارش حاکی است، ماموران در ادامه تحقیقات از شاکی دریافتند،متهم پس از برقراری ارتباط با وی و دادن وعده دورغین ازدواج در 4 مرحله خرید مغازه و رهن منزل از وی 16 میلیون و 700 هزار تومان کلاهبرداری و اخاذی کرد. ماموران در ادامه با انجام اقدامات گسترده اطلاعاتی و استفاده از شگردهای خاص پلیسی موفق شدند، متهم اهل و ساکن "تهران" را شناسایی و در یک عملیات غافلگیرانه دستگیر کنند. گفتنی است، متهم در تحقیقات و بازجوییهای فنی پلیس به بزه انتسابی اعتراف که موضوع در دست بررسی بیشتر پلیس است.
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 9:22 ] [ سيامك ]
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود"تبرش افتاد توی رودخونه....وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاد فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید: آیا این تبر توست؟ هیزم شکن جواب داد "نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره هیزم شکن جواب داد: نه فرشته باز هم به زیر آب رفت و با تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد. روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه میرفت زنش افتاد توی آب.هیزم شکن داشت گریه میکرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟اوه فرشته زنم افتاد توی آب. فرشته هم رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید:زنت اینه؟هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد."تو تقلب کردی هیزم شکن جواب داد:اوه فرشته من منو ببخش.سوء تفاهم شده.میدونی اگه به جنیفر لوپز نه میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.وباز هم اگه می گفتم نه تو میرفتی و با زن خودم بر می گشتی و من هم میگفتم آره.اونوقت هر سه تاشون رو میدادی.اما فرشته من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم"و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره نتیجه اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرفتمندانه و مفیده [ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 23:27 ] [ سيامك ]
رئیس فدراسیون اسکیت اسکیت خانمها در خیابان را بدون 'هیچ اشکال' توصیف کرد. رئیس فدراسیون اسکیت درباره حضور خانمها در خیابان، سوار بر اسکیت، اظهار نظر کرد و گفت: "اگر بانوان با پوشش مناسب حتی در خیابان اسکیت کنند هیچ اشکالی ندارد. این اظهارات در حالی شکل می گیرد که تاکنون مقامات انتظامی درباره ورزش اسکیت خانمها در خیابان، اظهار نظر نکرده اند. پیش از این نیز، ورزش خانمها در خیابان، مدتها باعث حرف و حدیثهای فراوانی در موافقت و مخالفت با آن بود. بسیاری از ائمه جمعه، با اشاره به دوچرخه سواری خانمها در خیابان، از نیروی انتظامی خواستند از این امر جلوگیری شود. به عنوان مثال آیت اله علم الهدی، امام جمعه مشهد بارها در این باره به پلیس تذکر داد. اکنون مسئول رشته اسکیت می گوید اگر خانمها این ورزش را در معابر عمومی انجام دهند، "هیچ" اشکالی ندارد. جمشید وزیری که در حاشیه جلسه آموزشی داوران و مربیان اسکیت در اردبیل سخن می گفت، درباره اسکیت سواری خانمها با پوشش غیر مناسب نیز اظهار نظر کرد و گفت: "مورد قبول ما نیست." وی همچنین درباره اسکیت سواری دختران و پسران در پیستهای مشترک، موضعگیری کرد و گفت: "در ساخت پیست و انجام بازیهای لیگ اسکیت، اختلاط وجود ندارد و پیستهای احداثی اسکیت در کشور تفکیک جنسیتی می شود." این مسئول ورزشی همچنین به فارس درباره حل مشکل پوشش بانوان اسکیت توضیح داد و گفت: "در ماههای گذشته نیز مشکل پوشش بانوان خود را در مسابقات مختلف حل کردهایم." فدراسیون دیر تشکیل شد وزیری همچنین درباره تشکیل شدن دیرهنگام فدراسیون رشته اسکیت گفت: "بسیاری از فرصتهای بهرهگیری از استعداد جوانان و نوجوانان خود را در این رشته از دست دادیم. بسیاری از نوجوانان ما قربانی دیر تشکیل شدن جلسه این فدراسیون شدند چرا که استعدادشان با افزوده شدن سن آنها نادیده گرفته شده است." وی به برنامههای نیمه دوم امسال در فدراسیون اسکیت اشاره کرد و بیان داشت: "80 درصد توان و انرژی خود را در فدراسیون روی کمپهای استعدادیابی گذاشتیم که این کمپها در 16 مرحله از اول آبان ماه تا آخر اسفند برگزار میشود." وزیری در ادامه تصریح کرد: "همایش سراسری اسکیت به همت کمیته همگانی این فدراسیون به مناسبتهای مختلف در کشور برگزار میشود و قرار است همزمان با 29 مهر ماه و هفته تربیت بدنی، همایش سراسری اسکیت در استانهای مختلف کشور برگزار شود همچنین در اردبیل نیز این همایش در منطقه شورابیل برپا خواهد شد." رئیس فدراسیون اسکیت ادامه داد: "با مشاهده مسابقات جمعه هفته گذشته در اردبیل به انگیزه خوب نوجوانان و جوانان و همراهی خوب خانوادهها پی بردیم که از لحاظ آمادگی جسمانی و انگیزه روحی و روانی وضعیت مناسبی در اردوی اردبیل برقرار است اما اسکیتبازان این استان از لحاظ تکنیک ضعفهایی دارند." وی بیان داشت: "در صورت رفع این ضعفها، در آینده در تیم ملی اسکیت کشور ورزشکاران زیادی از اردبیل وارد میشوند که مدالآور خواهند بود."
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 16:36 ] [ سيامك ]
نگاهي
به فهرست معروفترين دختران متولد دهه 60، ثابت ميكند كه بحران ازدواج
در بين اين گروه از خانمها خيلي جدي است. طبق اين آمار، تنها 10 درصد
خانمهاي بررسي شده متاهل هستند؛ يا بهتر بگوييم، فقط يك نفر از ميان اين
جمع 10 نفره! آنها با افراد عادي فرق دارند و به هرحال معروف هستند و...
ولي آيا شهرت دليل خوبي براي ازدواج نكردن دخترهاست؟ ![]() جوانترين عروس سينما مليكا شريفينيا/ متولد 1365/ متاهل دختر كوچكتر «آزيتا حاجيان» و «محمدرضا شريفينيا» از 15 سالگي بازيگري را با فيلم «اوينار» ساخته شهرام اسدي شروع كرد. او كه با بازي در مهمان مامان، ميكس و دايره زنگي بيشتر شناخته شد؛ در سال 86 ازدواج كرد. ازدواجي كه به نوبهخودش سر و صداي زيادي بهدنبال داشت. او علاوه بر مجلس عروسي متفاوت، كارت عروسي جالبي هم داشت كه در آن به همراه همسرش لباس سنتي دوره قاجار را پوشيده بودند و متن كارت هم به ادبيات آن دوره و با طنز نوشته شده بود. اين كارت در نشريات سينمايي و سايتهاي اينترنتي منتشر شد و كلي حاشيه درست كرد. به هر حال دختر كوچك خانواده شريفينيا يكي از جوانترين عروسهاي سينماي ماست. دختر بزرگتر خانواده شريفينيا، برخلاف خواهرش نهتنها بازيگري را از 8 سالگي شروع كرد بلكه هنوز ازدواج نكرده است. شايد مسئله كار آنقدر برايش جدي شده كه فعلا ميل به فكر كردن به اين موضوعات را ندارد. او كارهاي زيادي در سينما و تلويزيون داشته كه هنوز هم به يادمان ميآيد؛ «دزد عروسكها» يكي از همين كارهاست كه نخستين بازي او بود. نقطه عطف بازيهاي او به سريال «ساعتشني» برميگردد كه سكوي پرتاب او به قلههاي شهرت بود. آخرين كار مهراوه هم سريال «قلب يخي» است و چند پروژه سينمايي ديگر كه چشمبسته به شما قول ميدهيم حتما در چندتايشان نقش عروس را بازي خواهد كرد؛ اما در عالم واقعيت از اين خبرها نيست! دختر حميدخان عليدوستي ستاره سابق فوتبال ايران را همه با نخستين فيلمش يعني «من ترانه 15 سال دارم» شناختند. فيلمي كه در دوران خودش نهتنها پاي موضوع جديدي را به سينما باز كرد بلكه جايزههاي زيادي را در جشنوارههاي مختلف از آن خود كرد. عليدوستي زماني نقش دختري را بازي كرد كه ناخواسته ازدواج ميكند و باردار ميشود كه 18 سال بيشتر نداشت ولي با بازي در «شهر زيبا» او را بهعنوان يك بازيگر حرفهاي شناختند. او اين روزها بيشتر از هر چيز به بازي در تئاتر و سينما ميپردازد؛ دليل كليشهاي مجرد ماندن همه ستارههاي دهه 60! دختر بااستعداد «منيژه حكمت» (كارگردان) از آخرين سال دهه 60 و با حضور در فيلم «گربه آوازهخوان» بازيگري را شروع كرد. او در اين سالها روند خوبي داشته و با بازي در چند فيلم سينمايي و جدي گرفتن كارگرداني و ساخت فيلم، سرش حسابي شلوغ است. كارگرداني فيلم «دهنمكيها»، بازي در تئاتر جنجالي «متولد 1361»، اكران آخرين بازي سينمايياش به نام «ورود آقايان ممنوع» و وبلاگنويسي و گزارش فوتبال بانوان از جمله كارهاي پر سرو صداي اخير پگاه خانم بوده است. به اين ترتيب شايد وقت چنداني براي انتخاب همسر و ازدواج براي او باقي نماند! دختر خوب بابا «جهانگير كوثري»، بازيگري را از كودكي شروع كرد. وقتي كه باران در «بهترين باباي دنيا» كار داريوش فرهنگ، نقش كوتاهي را بازي كرد هيچكس فكر نميكرد كه مسير زندگي او تا اين حد تغيير كند. باران در نوجواني و جواني در فيلمهاي سينمايي ديگري هم بازي كرد كه البته مهمترين نقشها را در كارهاي مادرش يعني «رخشان بنياعتماد» داشت. «صاحبدلان» و «خون بازي» 2 كار مهم او بود كه بهترتيب در تلويزيون و سينما بازي كرد و به خاطر كار دوم برنده جايزههايي از جشنواره فيلم فجر شد. باران كوثري يكي ديگر از بازيگران متولد دهه60 است كه گرچه زياد با لباس عروس در فيلمها ديده شده اما همچنان مجرد است و البته او هم براي خودش كلي دليل محكم دارد! اين دخترخانم يكي از بدشانسترين متولدان دهه شصت به حساب ميآيد. او كه قهرمان رشته ووشو بوده و چند مدال طلا و نقره مسابقات جهاني را در كارنامه دارد، نخستين زن ايراني است كه در مسابقات آسيايي مدال طلا گرفته. او با قهرماني در گوانگژو، طبيعتا خود را شايسته دريافت جايزه - كه عبارت بود از يك دستگاه آپارتمان- ميديد. ولي وقتي كه آزادپور براي گرفتن پاداشش مراجعه كرد، جواب شنيد كه: «شما متاهل نيستي و نميتوانيم به شما خانه بدهيم!»اين قهرمان رزمي هيچوقت فكر نميكرد كه مجرد ماندن باعث شود تا سرش بيكلاه بماند. خبر اين اتفاق سروصداي زيادي در رسانهها ايجاد كرد و در نهايت... آخرش چه شد؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه خديجه خانم هنوز مجرد هستند! شاكردوست يكي از دختران دهه شصتي است كه هميشه درگير شايعات مربوط به زندگي شخصي و خصوصا ازدواجش بوده. الناز پارسال از يك مجله بهدليل اخبار نادرستي كه در موردش نوشته بود، شكايت كرد. او در اينباره ميگويد: «اصلا درست نيست كه براي يك دختر ازدواج نكرده، اين حرفها را در بياورند!» با شايعه عجيب و غريبي كه در مورد ازدواج او با يك فوتباليست پرحاشيه منتشر كردند، ناخواسته به پرحاشيهترين دختر دهه شصتي بدل شده كه بهنوعي از «ازدواج نكردن» ضربه ديده. او از سال 83 بازيگري را شروع كرد و در حال حاضر يكي از بازيگراني است كه تمام سعياش را ميكند تا با بهكار گرفتن استعدادهايش هم موفق شود البته اگر خواستگاران خيالي و شايعهسازان بگذارند! اين خانم جوان، روزنامهنگاري است كه از سال 83 فعاليتهاي ورزشي خود را در رشته راگبي شروع كرده. تيم آنها در نخستين دوره قهرماني كشور كه در سال 85 برگزار شد توانست قهرمان ايران شود. او 2 سال پيش كه تيم ملي راگبي بانوان ايران تشكيل شد، موفق شد پيراهن تيم ملي را بپوشد. نوري در حال حاضر خبرنگار روزنامه «ايران ورزشي» است و در دانشگاه رشته مكانيك خوانده. براي همه جالب است كه كاپيتان تيم ملي راگبي در 3 رشته مختلف فعاليت كرده و موفق هم بوده. بهنظرخودش نه تنها راگبي در زندگي شخصياش تاثير منفي بر تصميمگيريهايش نداشته بلكه باعث شده كه هميشه با اين ورزش شارژ شود. بله، زهرا خانم هم فعلا مجرد است. شايد يكي از موفقترين دخترهاي دهه شصتي شادي خانمي باشد كه از 7 سالگي شطرنج را زيرنظر پدرش شروع كرد، از 9 سالگي وارد تيم ملي بزرگسالان شد و 2 سال بعد به استادي فدراسيون جهاني شطرنج رسيد. 14 سالگياش با سمت استاد بينالمللي شطرنج گذشت و در 18 سالگي توانست با شكست قهرمان جهان به مقام «استاد بزرگ شطرنج» برسد. شادي در حال حاضر فوقليسانس مديريت تربيتبدني از دانشگاه تهران است. از نظر او شطرنجبازها آيندهنگر هستند و قدرت تجزيه و تحليل بالايي هم دارند. به همين دليل او تمام سعي خود را ميكند تا براي مهمترين اتفاق زندگياش بيشتر بالا و پايين كند. اولين مجري خانمي كه در برنامههايش خشكي سابق اجراهاي زنانه را كم كرد، آزاده نامداري بود. او كه در حال حاضر هم يكي از مجريهاي فعال و پرطرفدار صداوسيماست، اين روزها برنامه پر سروصدايي در شبكه 2 دارد. همان برنامهاي كه اخيرا يك مرد 3 زنه را سوژه قرار داد و كلي جنجالساز شد. «تازه چه خبر؟» يكي از سوالاتي بود كه او هميشه در برنامه «تازهها» سيماي خانواده به آن جواب ميداد. آزاده در سال 84 با همين برنامه شناخته شد اما قبل از آن هم در كرمانشاه همكاريهايي با شبكه استاني «زاگرس» داشت. او مديريت صنعتي خوانده و هوش و ذكاوت مديريتي در اجراهايش به وضوح ديده ميشود؛ حالا نميدانيم مجرد ماندن او را هم بايد پاي همين هوشش بگذاريم يا نه؟!
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 16:35 ] [ سيامك ]
تعامل نیوز نوشت:
شما یک پیامک به 2020 می زنید سپس همراه اول شما را به لاتاری خود می خواند، سپس با روش های بچه گانه شما را ترغیب به ادامه این کاسبی پر سود خواهد کرد هر پیامک 364 تومان به پای شما نوشته می شود nf00092707-1[1].jpg وقتی در سال اصلاح الگوی مصرف ، همراه اول به مصرف بیشتر جایزه می داد حدس این موضوع که این شرکت برای سود بیشتر دست به هر کاری بزند کار مشکلی نیست . وقتی یک شرکت دولتی بر خلاف سیاست های کلی نظام برای دستیابی به سود بیشتر به هر کاری دست می زند اینکه لاتاری هم راه بیندازد دیگر نوبر است. درست خواندید ، در تعاریف لاتاری آمده است : نوعی قمار دست جمعی است. اصطلاح انگلیسی آن لاتاری است.درآن بلیت کاغذی با نشانها و علایم اعداد چند رقمی به بهای خاصی فروخته میشود برنده اصلی در قرعه کشی وبخت آزمایی کسی است عدد صحیح را داراست و صاحب مجموع پول می شود شما یک پیامک به 2020 می زنید سپس همراه اول شما را به لاتاری خود می خواند ، سپس با روش های بچه گانه شما را ترغیب به ادامه این کاسبی پر سود خواهد کرد هر پیامک 364 تومان به پای شما نوشته می شود این بازی با پرسیدن سولات ساده و گاهی احمقانه مثل " زبان رسمی ترکیه : 1- ترکی 2- عربی " یا "اثری باستانی در همدان : 1- ارگ بم ! 2- غار علی صدر " ادامه پیدا می کند اینکه طراحان این مدل کاسبی مخاطب خود را چگونه فرض می کنند نکته مهمی است اما طراحی لاتاری گونه این سیستم نکته بسیار مهمتری است . روش از مد افتاده انگلیسی ها که مصداق بخت آزمایی است فقط کاربرد کاسب کارانه ای برای همراه اول دارد ، کاسبی که برنده آن همراه اول و شرکت اسپانسر همراه اول است و بازنده آن من و شما ! اگر بنا به ادامه این روش باشد جا دارد که همراه اول حداقل از نشر سولاتی که موجب وهن به اهل بیت می شود جلوگیری کند.
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 16:33 ] [ سيامك ]
یک خانم از جمهوری آذربایجان پس از زیارت حرم امام رضا (ع) در مشهد مقدس مسیر زندگی خود را کاملا تغییر داد. مهر:
"فاطمه فتحعلی اوا" خانمی که حرفه رقاصی داشت پس از بازگشت از مشهد و
زیارت امام رضا (ع) به کشورش گفت: من نزدیک تر شدن به خدا را درک می کنم
لازمه این کار ترک حرفه ام است و من تصمیم قاطع و راسخ خود را در این باره
اتخاذ کرده ام. وی افزود: دیدار از مشهد و زیارت یکی از بزرگترین رویاهای من بود. اکنون مردم مرا "مشهدی خانم" صدا می کنند ... و من احساس خوشحالی بسیاری می کنم. ![]() وی همچنین گفت که در هنگام نماز از خداوند خواسته است تا برای کنار گذاشتن شغلش به او کمک کند. فاطمه فتحعلی اوا افزود: شاید این درخواست من تعجب ها را برانگیزد اما من از خداوند خواستم تا بابی جدید را در برابر من بازکند تا دیگر به کار قبلی خود ادامه ندهم. "فتحعلی اوا" ابراز امیدواری کرد که دیگر آذری ها هم شانس و فرصت زیارت حرم امام رضا (ع) را داشته باشند تا بتوانند به باور کامل خدا برسند
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 16:29 ] [ سيامك ]
حبیب محبیان، خواننده لوس آنجلسی برای حضور در برنامهای با اجرای رضا رشیدپور خواستار 100 هزار دلار پول نقد شد. حبیب محبیان، خواننده لوس آنجلس نشینی که دو سالی هست به ایران بازگشته، برای حضور در یکی از برنامه های «شبکه ایرانیان» که رضا رشیدپور مجری آن است، خواستار دریافت 100 هزار دلار پول نقد شد که البته این درخواست با مخالفت خزعلی( رئیس شبکه ایرانیان) رو به رو شد. این خواننده که به همراه پسرش «محمد» از دو سال پیش با نگاشتن نامهای به ریاست جمهوری، خواستار حضور در کشور شدند، با موافقت ضمنی و پذیرفتن رعایت برخی شرایط به ایران آمدند. حبیب همچنین مراحل ضبط آلبوم اش را نیز در استودیویی در سعادت آباد تهران به اتمام رساند. رضا رشیدپور در برنامه زنده اش در شبکه ایرانیان بارها اخبار مربوط به این خواننده را عنوان کرده و در جلسهای که سه شنبه هفته قبل بین او و حبیب در هتل استقلال تهران برگزار شد، رشیدپور خواستار حضور این خواننده در برنامه زندهاش شد که حبیب برای یک ساعت حضور در این برنامه خواستار 100 هزار دلار پول نقد شد. این درخواست با مخالفت مسئولین این شبکه قرار گرفته است ولی رایزنی ها برای این حضور همچنان ادامه دارد.
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 16:28 ] [ سيامك ]
چرا اول خانمها پیشنهاد نمی دهند ؟
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 17:2 ] [ سيامك ]
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 16:59 ] [ سيامك ]
خبرنامه
دانشجویان ایران: نوزده ژانویه 2011 ویدیویی بر روی شبکه خبری سی ان ان
آمریکا قرار گرفت که در آن از باردار شدن 90 دانش آموز دختر کمتر از 18
سال یک دبیرستان در ممفیس آمریکا خبر می داد. دبیرستان Frayser در ممفیس
ایالات متحده آمریکا که کمتر از 800 دانش آموز دارد، در هفته گذشته با
واقعیتی مواجه شد که نشان می داد بیش از 11 درصد دانش آموزان آن دبیرستان
در انتظار فرزند خویش هستند! ![]() یکی
از دانش آموزان این دبیرستان در مصاحبه با یکی از خبرگزاری ها گفته است :
"این خیلی طبیعی است. وقتی که ما از تعطیلات تابستانی بر می گردیم هزاران
نفر شکم هایشان بالا آمده است!”. "خرچنگ زاده در غربت" نوشته است: حالا تلویزیون ها و
شبکه های خبری ممفیس آمریکا سخت به تکاپو افتاده اند تا با ساختن برنامه
های تلویزیونی و ایجاد کمپین های تبلیغاتی به دختران "نه گفتن ” را
بیاموزند! نکته جالب توجه این است که یکی از مقامات گفته است که افراد مسن
تری که از خارج شهر به اینجا می آیند به دختران شهر به عنوان طعمه های آسان
می نگرند و در ایجاد مشکل نقش اساسی دارند! به
شهادت آمار مرکز کنترل بیماری ها (Center of disease control)، ایالات
متحده آمریکا بیشترین میزان بارداری نوجوانان زیر 20 سال
را در سراسر جهان دارد. بارداری نوجوانان باعث بروز مشکلات عدیده ای هم
چون ترک تحصیل کودکان ، تنها ماندن برای تمام عمر و به دوش کشیدن مسوولیت
فرزند ناخواسته و طرد شدن توسط خانواده می شود. مرکز کنترل بیماری ها آماری
بالغ بر 750 هزار کودک باردار در سال را برای آمریکا ارایه داده است و می
افزاید از هر ده مورد بارداری 8 مورد ناخواسته بوده است و در 81 درصد موارد
این بارداری ها در خارج از عرف ازدواج صورت گرفته است. این
آمار در حالی ارایه شده است که در کشور آمریکا آموزش های جنسی از سنین
کودکی در مدارس
به دانش آموزان داده می شود و این کشور سالانه ملیاردها دلار صرف آموزش
روش های ضد بارداری می کند. تنها در سال 2002 میلادی کشور آمریکا 1.73
ملیادر دلار صرف آموزش روش های ضد آبستنی کرده است که 653 ملیون دلار آن
صرف نوجوانان شده است. با این حال به نظر می رسد این آموزش ها نتوانسته است
کمکی در جلوگیری از سقوط اخلاقی جامعه آمریکا بکند.
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 16:44 ] [ سيامك ]
آن هنگام که حضرت حق، روح اشرف مخلوقات را در کالبد این آفریدهی شگرف میدمید، به هر نیمه موهبتهایی بخشید و هر کدام را نسبت به دیگری نیازمند نمود. فرشتگان درگاه الهی مأمور شدند به اینکه خاک خلقت زن را بیشتر غربال کنند تا نرمی وجود او بیشتر شود. اما برای مرد اینچنین نبود، چون مرد باید با زبری روزگار روبرو میشد و اندکی ضمختی در وجودش لازم بود. آنچه که از موهبت حیا و عفت و حجب در کاسهی دل زن ریخته شد بیش از مرد بود. به درون رگ مرد نیز رشک و تعصب و غیرت تزریق شد. محبت، عشق، دلدادگی، وفاداری، زیبادوستی و پاکدامنی نیز بین هر دو نیمه وجود بشر به یکسان تقسیم شد. زن در کلاس صبر و ناز و انتظار شاگرد اول شد و مرد در کلاس تمنّا و نیاز و تلاش برای وصال. زن آموخت که چگونه دل برباید و مرد آموخت که چگونه دل به دست آرد. بشر موجود شریفی بود. رشد و تربیت این شرافت به زن سپرده شد و صیانت و حمایت از آن به مرد. انسان معصوم بود. عصمت در درون زن رشد یافت و مرد نگهبان خدا برای حفظ این معصومیت گماشته شد. پس از خلق بشر، هر آنچه که رحمان آفرید از جنس محبت بود. از جنس عشق، از جنس زیبایی. آدمی آموخت که نیم خود را با این محبت و مهر میتواند به نیم دیگر پیوند زند. بشر فهمید که کمال از جنس مهربانی است و کامل بودن جز با عشق حاصل نمیشود. اما مرد عصیانگر بود و سرکش. نگاه به هر سو داشت و میل به کشف و ادارک. پس حجاب چشم بر او واجب شد تا نگاهش فقط به سوی محبوب خود باشد. زن نیز چون لطیف بود و زیبا، میل به خودآرایی و نمایانگری داشت. پس حجاب تن بر او واجب شد تا گرفتار تبرج نشود. این شد که خداوند اول بار حجاب چشم را به سوی مرد نازل کرد و سپس حجاب تن را برای زن آفرید. حجاب نیز آفرینشی از جنس محبت بود، چون با حجاب تمنای مرد از زن بیش از پیش شد. مرد خواهان آن چیزی بود که سهلالوصول نباشد و پوشیدگی زن را دوست میداشت. برای مرد آن چیزی ارزشمند بود که با تلاش و کوشش به دست آید. اما مرد عصیانگر بود و سرکش. نگاه به هر سو داشت و میل به کشف و ادارک. پس حجاب چشم بر او واجب شد تا نگاهش فقط به سوی محبوب خود باشد با حجاب، متانت زن نیز بیش از پیش شد. چون زن خواهان خواهش مرد بود و حجاب باعث میشد که زن خواستگار پیدا کند و خواستنی شود. زن دانست که رمز برتری جسم ظریف او بر درشتی هیبت مرد، نگاه متین است و اخم ابرو و کلام با صلابت. مرد نیز پی برد که راه ورود به قلب صاحب این متانت و سرسنگینی و صلابت، کرنش است و محبت و خواهش. زن آموخت که باید به راحتی دستیافتنی نباشد، همچون مروارید درون صدف؛ و مرد فهمید که برای وصال به گوهر وجود محبوب، دستدرازی بیفایده است و اجازه و مراعات و طلب لازم است. زن فهمید که سر سرکش مرد را با حجب میتوان به سوی خود گرداند و مرد فهمید که حجاب نشانه علقه و مهر و وفای زن به اوست. حجاب اینگونه رمز شکلگیری محبت بین زن و مرد شد. با حجاب، زن فهمید که جایگاه او در نظام هستی، مطلوب و محبوب و معشوق است و مرد فهمید که آفرینش برای او حکم طالب و مایل و عاشق رقم زده است. اینگونه بود که در جنتالمأوی زن ارزشمند شد و مرد قدردان. اینگونه بود که در بهشت عدن، زن لایق مادر شدن گشت و امالبشر نامگرفت و مرد سعادت حامیبودن، پشتوانه بودن و تکیهگاه بودن پیدا کرد تا از مادرانگیهای زن مراقبت نماید. حجاب بود که مرد را از تعهد زن به زندگی آگاه نمود، زن را از وفاداری مرد به عهد خود مطمئن ساخت و پیوند زن و مرد را محکم کرد.
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 16:42 ] [ سيامك ]
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 16:38 ] [ سيامك ]
در ایران پسرهایی پیدا می شوند که اگر دختر موردعلاقه شان به خواستگاری آنها جواب منفی بدهد، یکی از این گزینه ها را انتخاب می کنند:
۱. اسیدپاشی ۲. قتل روی پل مدیریت ۳. تجاوز یا آدم ربایی ۴. اتاق تمساح ها آن وقت توی چین، پسری به اسم«چنگ کان» هست که بعد از شنیدن «نه» از دختری به اسم «ژائو»، رفته تحقیق کرده و دیده او از عروسکی به شکل هویج در یک انیمیشن خیلی خوشش می آید. بنابراین پنجاه دست لباس به شکل این عروسک هویجی (که ده هزار پوند برایش آب خورده) تهیه کرده و به تن خود و ۴۹ نفر از دوستانش پوشانده و با همین اکیپ رفته جلوی یک فروشگاهی و دوباره از «ژائو» خواستگاری کرده و البته موفق شده! به نظر شما چرا پسرهای ایرانی در این جور مواقع دست به این جور ابتکارها نمی زنند؟ الف. چون هویج شدن به اندازه آن چهار گزینه اول، هیجان ندارد ب. چون در چین، دختر کم است و در ایران زیاد ج. چون منتظرند «ابتکار چینی» هم به بازار بیاید بروند بخرند د. چون خودشان هویجند شعر مرتبط: به من گفتی «نه» و بسیار گیجم به فکر راه حلی مثل«بیجه» م! تو خواهی شد زن من، حرف بی حرف! گمان کردی که اینجا من هویجم؟!
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 9:21 ] [ سيامك ]
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:53 ] [ سيامك ]
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی اومد پیشم و آروم بهم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! من خودمم خیلی خجالتیم اما...... اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:49 ] [ سيامك ]
یکی از دوستان که مدتی پیش به عنوان مدرس در یکی از دانشگاه ها مشغول به کار شده بود از خاطرات دوران تدریسش نقل میکرد: سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت : استاد ! خسته نباشید !! البته من هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و توجهی نمی کردم! یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم : خانوم!!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !! همه کلاس منفجر شدن از خنده ، نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!! هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !! البته اینم از بی ادبی استاد بوده حداقل نباید جلوی جمع این حرفو می زد
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:25 ] [ سيامك ]
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت … در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟! خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :... عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!! نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!! مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟! نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!! رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده ! مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:23 ] [ سيامك ]
به
هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی
در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون
به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟ پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند . پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟ محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف ….. با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست. سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:21 ] [ سيامك ]
یک
خانم خوشگل و يك آقاهه كه سوار قطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد از
حركت قطار متوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد ،
با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتن بود. شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقاهه تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقاهه را صدا زد و گفت:
ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟ - خواهش ميكنم! -
من خيلي سردمه. ميشه از مهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟
مرد جواب داد :- من يه پيشنهاد بهتر دارم! زن :- چه پيشنهادي؟
مرد:- فقط براي همين امشب، تصور كنيم كه زن و شوهر هستيم. زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: - چه اشكال داره ، موافقم!
- قبول؟ - قبول! مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چائي هم براي من بيار . ديگه هم مزاحم من نشو
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 11:38 ] [ سيامك ]
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 11:27 ] [ سيامك ]
1- داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی میکرد!
۲- هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت! ۳- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند! ۴- هر انسان تا ۸ ثانیه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است! ۵- اغلب مارها ۶ ردیف دندان دارند!! ۶- وقتی به خورشید نگاه می کنید ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده میکنید . ۷- قلب میگو در سر آن واقع است . ۸- ظروف پلاستیکی تقریبا ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه مقاومند . ۹- حدود ۲۵۰ نفر از محققان ( ناسا ) ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است . ۱۰- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه میکشند . ۱۱- حس بویائی مورچه با سگ برابری میکند . ۱۲- کوچکترین سگ دنیا ((دارکیده پتز بورگ)) نام دارد که ۶۰۰ گرم وزن دارد . ۱۳- آیا میدانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود؟ ۱۴- – با ۳۰ گرم طلا می توان نخی به طول ۸۱ کیلومتر درست کرد . ۱۵- فنلاند از ۱۷۹ هزار و ۵۸۵ جزیره تشکیل شده است! ۱۶- – زمین در آغاز پیدایش ۲۰۰۰ بار بزرگتر از حجم کنونی بود . ۱۷- در زبان عربی برای کلمه ی شمشیر ۸۵۰ واژه ی مختلف وجود دارد . ۱۸- گرانترین کفش دنیا ۱میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است!! ۱۹- برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان ۲۰۰ میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم! ۲۰- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه ی خود آن را پیدا میکند! ۲۱- در دنیا تعداد جوجه ها از آدم ها بیشتر است . ۲۲- فیل تنها حیوانی ست که نمی تواند بپرد . ۲۳- در مونیخ بیمارستانی برای افراد سرخورده ساخته شده است . ۲۴- قلب وال در هر دقیقه فقط ۹ بار می تپد . ۲۵- ایرانیان در انگلیس ثروتمند ترین قشر هستند حتی ثروتمند تر از ملکه الیزابت . ۲۶- در سال ۱۳۸۰ تعداد گوسفندان زلاند نو ۴۴ میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور ۴ میلیون نفر بود!! ۲۷- یک انسان بالغ ۵ لیتر خون در رگ های او جاریست که اگر ۵/۱ لیتر را از دست بدهد احتمال مرگش بسیار است . ۲۸- قوه ی چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است . ۲۹- اگر تمام نمک های آب های دنیا را جمع کنیم می توانیم کره خشکی را با لایه ای نمک به قطر ۱۵۰ متر بپوشانیم . ۳۰- گرده گل هرگز فاسد نمی شود . ۳۱- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند ۳۲- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید . ۳۳- %۹۰ سم مار از پروتئن تشکیل شده است! ۳۴- چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند . ۳۵- وزن ا قاشق چای خوری از سیاه چاله ها ۲ میلیارد تن است . ۳۶- یک سیاهچال در کهکشان راه شیری وجود دارد که در هر ثانیه ۱۰۰۰ بار به دور خود می چرخد . ۳۷- اولین فردی که در اروپا اقامت گرفت یک زن ایرانی بود و بعد مساله اقامت خارجی ها مطرح شد . ۳۸- خورشید کوچکترین ستاره زمین است! ۳۹- آب دریا بهترین ماسک صورت است . ۴۰- سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت .
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 11:24 ] [ سيامك ]
![]() عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ، عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو، عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ، عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند، عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ، عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را، عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها ، عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست ، عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر، عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان.
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 11:15 ] [ سيامك ]
۱) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی ۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ ۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد ۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد ۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید ۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی ۷) چون می گذرد غمی نیست ۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد ۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد ۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِِ نوشت ۱۱) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت ۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد ۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز ۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است ۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید ۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد ۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند ۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند ۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد ۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند ۲۱) هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند ۲۲) چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟ ۲۳) خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ۲۴) جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است ۲۵) دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی ۲۶) چه فکر کنی می توانی و چه فکر کنی نمی توانی ، درست فکر میکنی ۲۷) اگر مردم را به حال خود گذاشتی تو را به حال خود خواهند گذاشت ۲۸) در نمک باید چیز غیب و مقدسی وجود داشته باشد چیزی که هم در اشک و هم در دریاست ۲۹) من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم ۳۰) بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می کنند ۳۱) پریدن کار دل است و قدم زندن کار عقل، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی آهسته رو ۳۲) زندگی همانند هنر نقاشی کردن است با مداد مشکی ولی بدون پاک کن ۳۳) زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشی ها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم ۳۴) زندگی نکن برای مردن، بمیر برای زندگی کردن ۳۵) زندگی تفریح است میان تولد و مرگ ۳۶) خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد ۳۷) آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است ۳۸) مسیر را به خاطر بسپار که مقصد همان مسیر است ۳۹) با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش . تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن ۴۰) دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارد ۴۱) زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم ۴۲) بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است ۴۳) خانمها با گوشهایشان عاشق می شوند و آقایان با چشم هایشان ... ۴۴) ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم ۴۵) مبارزه هر قدر صعب, صعود را ادامه بده. شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد ۴۶) هر کار بزرگی در آغاز محال به نظر میرسد ۴۷) در زندگی خوشبختی به سراغ کسی نمی آید، انسان باید سراغ خوشبختی برود ۴۸) دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد . پس سعی کنیم بجای اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی خود را بدست بیاوریم ۴۹) عظمت مردمان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار میشود ۵۰) جستجوی حقیقت شیرین تر از پیدا کردن آن است ۵۱) در زندگی خانوادگی،شوم ترین کلمات این دو هستند:مال من،مال تو ۵۲) پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت ایندو را دریابم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتارکنند ۵۳) برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی ۵۴) ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و تمامی زندگی افزایش بده ۵۵) امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند ۵۶) از درخت سکوت میوه آرامش آویزان است ۵۷) آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار ۵۸) خدایا کمکم کن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهری و نه گفتاری ! ۵۹) هیچ انسانی دوست یا دشمن تو نیست بلکه انسانها معلم تو هستند ۶۰) کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم ۶۱) هیچ مشکلی نیست که محبت کافی نتواند بر آن غلبه کند ۶۲) شما میتوانید بهترین بذر جهان را در اختیار داشته باشید،ولی اگر محل مناسبی برای رشد آنها نداشته باشید،فایده ای نخواهد داشت ۶۳) در حساب عشق یک به اضافه یکی برابر است با همه چیز و دو منهای یک برابر با هیچ ۶۴) عشق همانند پروانه ایست که اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد ۶۵) مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یک مرد باشند ۶۶) وقتی به دنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن ۶۷) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من از تو میگیرم ۶۸) یک همسر فقط همراه آدم نیست، او کل تقدیر ماست ۶۹) انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست ۷۰) گاهی اوقات در زندگی خیلی زود، دیــــــــــــر می شود ۷۱) برای اینکه بزرگ باشی، نخست کوچک بودن را تجربه کن ۷۲) هیچ مردی،زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است ۷۳) از این که زندگی شما تمام شود نترسید، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود ۷۴) پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست ۷۵) ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی دونیم چیزی را از دست دادیم ۷۶) رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی ۷۷) روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری ۷۸) دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند ۷۹) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری ۸۰) کسی که برای محبت حدود قائل می شود ، معنی محبت را نفهمیده است ۸۱) تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکمتر می شود ، دل است ۸۲) هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش بدین که وقتی شکست لبه تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره ۸۳) سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو ،تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد ۸۴) هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید کند ۸۵) دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی ۸۶) خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه، فداکاری در سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن ۸۷) برای رسیدن به دوردست ها, باید از نزدیکی ها گذشت , اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست ۸۸) جای کشتی در ساحل بسیار امنتر است ولی برای این ساخته نشده ۸۹) سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری ۹۰) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 9:3 ] [ سيامك ]
یکی بود یکی نبود ! عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود ! یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ... برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟ و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست. انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما. و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن. و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم. هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!! نگاهی به درون خود مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ... جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟" و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!" "گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!" زنان همیشه آینده نگرند پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام ! عرق خوری![]() پدری یه روز خواست که به پسرش تفهیم کنه که عرق خوری کار بدیه. برای اثباتش مقداری عرق رو خواست به خورد یک خر بده. اما خر از خوردن عرق امتناع کرد. پدر رو کرد به پسرش و گفت: _پسرم ببین. حتی این خر با خریه خودش این عرق رو نخورد. چطور یک انسان باید این عرق رو بخوره در حالی که خر هم نمی خوره؟ پسر گفت: پدر جان. ... این نشون می ده هر کی عرق نخوره، خره
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 9:0 ] [ سيامك ]
یكی از عناصر مهم در معرفی و برندسازی شركتها و سازمانها، شعارهای تبلیغاتی آنهاست. شعار تبلیغاتی بیانگر جهت گیری استراتژیك و ارزشهای بنیادین مورد ادعای سازمانها است. یكی از عناصر مهم در معرفی و برندسازی شركتها و سازمانها، شعارهای تبلیغاتی آنهاست. شعار تبلیغاتی بیانگر جهت گیری استراتژیك و ارزشهای بنیادین مورد ادعای سازمانها است. گفتم مورد ادعا چون این ارزشها و رویكردها باید در عمل اثبات شود و صرفا با گنجاندن مفاهیم ارزشی در شعارهای تبلیغاتی، تمایزی ایجاد نخواهد شد. (به عمل كار برآید، به سخن دانی نیست). با این وجود شعار تبلیغاتی با روشن كردن مسیر پیش روی شركتها و سازمانها، كمك زیادی به جایگاه سازی و متمایز سازی كالاها و خدمات آنها می كند. به شرط آنكه هوشمندانه و آگاهانه انتخاب شوند. وقتی به شعارهای تبلیغاتی شركتها و موسسات ایرانی نگاه میكنیم، مشاهده میشود كه شعارهای تبلیغاتی اكثر آنها عملا هیچ نقش تاثیرگذاری در متمایز سازی و تبیین ارزشها و استراتژیهای كلان ایفا نمی كنند. شعار تبلیغاتی برخی از این موسسات صرفا به بیان واجبات و بدیهیات می پردازند. در این شعارها آنچه لازم و باید است مطرح شده و طبیعتاً چنین شعارهایی نمی توانند مبنای درستی برای جایگاه سازی و متمایز سازی باشد. این نقیصه به ویژه در صنعت بانكداری ما مشهود است. به شعارهای تبلیغاتی بانكهای زیر توجه كنید. بانك رفاه، بانك همه بانك ملت، بانك شما بانك صادرات، در خدمت همه بانك كشاورزی، بانك همه مردم ایران پارسیان، بانك ایرانیان تمام شعارهای فوق تاكید بر این دارند كه خدمات این بانكها فراگیر است و همه مردم ایران می توانند از خدمات این بانكها استفاده كنند. اما آیا این ویژگی تمایز ارزشمندی برای یك بانك محسوب میشود؟ برای مشتریان خدمات بانكی چه مواردی اهمیت بیشتری دارد؟ چه ویژگیهایی ارزش خدمات یك بانك را برای مشتریان ارتقا می دهد؟ آن موارد در كجای شعار تبلیغاتی بانكهای فوق گنجانده شده است؟ نقیصه اشاره شده در شعار تبلیغاتی بیمه معلم نیز وجود داشت: بیمه معلم، بیمه همه ایرانیان به نظر می رسد انتخاب نامهای خاص و محدود دلیل اصلی استفاده از شعارهای این چنینی است. وقتی این شركت بیمه نام معلم را بر میگزیند نگران از دست دادن اقشار دیگر جامعه می شود و به ناچار با شعار تبلیغاتی كه سعی در فراگیر كردن استفاده از خدمات این شركت دارد می كوشد نقیصه انتخاب نام را جبران كند. اما غافل از اینكه با اینكار فرصت بیان تمایزات ارشمند و قابلیتهای محوری خود را از دست داده است. البته اخیرا بیمه معلم شعار خود را تغییر داده و آن را به بیمه معلم، گزینه برتر همه ایرانیان تغییر داده كه شعار بهتری تلقی می شود. اما هنوز یك عنصر مهم در این شعار خالی است و آن اینكه چه ارزشی باعث این گزینش شده یا باید بشود؟ بانك رفاه، نیز شعار خود را به بانك رفاه با خدمات متمایز تغییر داده است كه اتفاقا این شعار هم جای بحث دارد. چرا كه ادعای تمایز كافی نیست بلكه باید جنبه تمایز یا ویژگی متمایز مورد تاكید قرار گیرد نه كلیت تمایز. تمایز در چی؟ تمایز از چه نظر؟ شعار جدید بانك رفاه از این حیث همچنان یك شعار تبلیغاتی ناقص محسوب می شود. متاسفانه حتی بانكهای تازه تاسیس نیز از شعارهای مناسبی استفاده نكرده اند. به عنوان نمونه شعار بانك تات را در نظر بگیرید: تجربه، اعتماد و توسعه ظاهرا هدف اصلی از انتخاب این سه مفهوم جور كردن آنها با حروف كلمه تات است. یعنی طراهان شعار تبلیغاتی این بانك كوشیده اند كه هر حرف كلمه تات را معادل یك مفهوم در نظر بگیرند. این كار در به خاطرسپاری این مفاهیم كمك كرده است ولی سوال اساسی این است كه سه مفهوم بیان شده خود چقدر مناسب انتخاب شده اند. آیا ادعای تجربه برای بانكی كه به تازگی تاسیس شده باورپذیر است. آن هم در شرایطی كه بانكی وجود دارد كه سابقه ای بیش از بانك مركزی ایران دارد؟ ادعای توسعه چطور؟ اگر منظور از توسعه، توسعه سطح پوشش و تعداد شعب باشد در مقابل بانكهای دیگر مانند بانك صادرات، بانك تات هیچ حرفی برای گفتن ندارد. اما مفهوم اعتماد چطور؟ این مفهوم هم از آن جمله مفاهیمی است كه در ردیف بایدهای یك بانك می گنجد. مگر می شود یك بانك قابل اعتماد نباشد. و اگر قابل اعتماد بود آیا این بانك، بانك متمایزی است؟ اشاره شد كه شعار تبلیغاتی صرفا یك ادعا است كه باید اثبات شود ولی جای تاسف دارد كه حتی این ادعا هم در موارد زیادی ادعایی بی ارزش یا حدااقل كم ارزش انتخاب و عنوان می شود. امروز كه جایگاه سازی و برندسازی بیش از گذشته اهیمت یافته است و شركتها به جای رقابت قیمتی به دنبال رقابت برندی هستند باید به انتخاب شعارهای تبلیغاتی بیش از گذشته توجه كرد و سعی نمود بهترین ادعا را كه بیانگر ارزش و قابلیتهای سازمانمان است را مطرح كنیم. این مهم در شركتهای موفق و بی المللی به خوبی مشهود است.
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 8:55 ] [ سيامك ]
![]() در فصل گرما خوردن بستنی آنهم با طعم های مورد علاقه هنوز هم جزء لاینفک تفریحات است. اما بنا به نتیجه یك تحقیق علمی، تجربی كه همبستگی نزدیك بین طعم ها و شخصیت افراد را ثابت میكند، اگر میخواهید بدانید بستنی مورد علاقه تان چه ویژگیهای شخصیتی شما را لو میدهد؛ می توانید با ادامه ی مطالب با ما باشید. بستنی مورد علاقه ی شما کدامیک از اینهاست ؟بستنی شکلاتی ؛ وانیلی ؛ گردویی ؛ پسته ای ؛ موزی ؛ توت فرنگی ؛ یا بستنی با طعم قهوه؟ جواب این سوال رو برای خودتون مشخص کنید و سپس توضیحات مربوط به اون رو در انتها بخونید : . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بستنی شکلاتی اگر
بستنی مورد علاقه شما بستنی شکلاتی است، میتوان گفت كه
سرزنده و خلاق هستید. شما به ندرت سعی میكنید هیجان و اشتیاق
تان را پنهان كنید. شخصیت شما برای دیگران جالب است و در
مهمانیها وجود شما فضا را شاد میكند. كارهای یكنواخت شما را كسل میكند
و از اینكه همیشه در مركز توجه دیگران باشید لذت میبرید.![]() بستنی وانیلی ![]() بستنی گردویی ![]() بستنی پسته ای ![]() بستنی موزی ![]() بستنی توت فرنگی ![]() بستنی با طعم قهوه ![]() اگر دوست ندارید ویژگی های شخصیتی شما برای دیگران آشکار شود حتما از این به بعد هنگام سفارش دادن بستنی بیشتر مراقب باشید.
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 8:53 ] [ سيامك ]
![]() به گزارش تکناز بررسی مطبوعات محلی استرالیا نشان میدهد این مطبوعات با درج مطالب مختلف، شهروندان خود را به تبادل همسر با یکدیگر دعوت میکنند تا به اصطلاح زندگی آنان از یکنواختی خارج شده و متنوع شود. برای نمونه در ستون صفحه اجتماعی یکی از مجلات معروف استرالیا، نوشته: بیایید شما هم یک بار همسر خود را با دوستتان عوض کنید و مزه چنین تبادل همسری را بچشید. خواهید دید با چه قیمت ارزانی به بهترین لذت دست مییابید و زندگی یکنواختتان از یکنواختی خارج میشود! گفتنی است برخی از مطبوعات استرالیایی نیز با درج مطالبی متفاوت، مخالفت شدید خود با پدیده تبادل همسر را اعلام کرده و مینویسند: شما که تمایل دارید همسر خود را با دوستتان جابجا کنید میتوانید برای یک بار هم که شده به دادگاه شهر "ملبورن" بروید و با چشمان خودتان از نزدیک پرونده های مختلف جنایی که بر اثر تبادل همسر به وجود آمده را مشاهده کنید. این مطلب در ادامه میافزاید: دهها پرونده قتل بر روی میز یکی از قضات دادگاه شهر "ملبورن" قرار دارد که اکثر این پرونده ها به دلیل مسائل ناموسی است که بعد از انجام عملیات تبادل همسر به وجود آمده است. ایران ناز، برای نمونه در یکی از جدیدترین این پرونده ها، یک مرد 51 ساله ناگهان ناپدید شده و تا به امروز هم اثری از وی دیده نشده است و خبری نیز در دست نیست. این در حالی است که او مانند روزهای دیگر در حال بازگشت از محل کار خود به سمت خانه بود. این مرد میانسال چند ماه پیش همسر خود را با یکی از همکارانش برای چند روز عوض کرده بود. این مطلب همچنین میافزاید: وی قرار بود تا چند روز دیگر همسر خود را با همسر یکی دیگر از دوستانش که از نزدیکان نخست وزیر نیوزلند به شمار میرود، تعویض کند. پس از ناپدید شدن وی بلافاصله یک پرونده جنایی تشکیل شد. قاضی این پرونده میگوید "هنوز اطلاعات دقیقی در مورد علت ناپدید شدن وی در دست نیست اما به نظر نمیرسد که تلاش وی بر تبادل همسر با فردی دیگر، مسأله ای بی ربط در این پرونده باشد".
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 8:44 ] [ سيامك ]
داستان زیبای اسباب بازی" *“آلبرت” کوچولو فقط شش سال داشت ، اما با همین
سن کم هم می دانست که برای تحقق آرزوهایش باید دعا کند . یعنی این را پدر و
مادرش به او گفته بودند : ” آلبرت مگه دوست نداری ما برات تفنگ بخریم ؟
مگه هر روز از مادرت نمی خوای که برات آب نبات و شکلات بخره ؟ خب پسرم ما
که پول نداریم ! پس دعا کن که خدا به ما آنقدر پول بده که بتونیم برای تو
هر چی دوست داری بخریم … “ این گونه بود که ” آلبرت ” هر روز صبح و شب موقع
خواب دستهای کوچکش را به سوی آسمان دراز می کرد و می گفت : ” خدایا به پدر
و مادر من پول زیاد بده تا هر چی من دوست دارم برام بخرند…” و انگار راست
گفته اند که خدا دعای بچه ها را زودتر مستجاب می کند ، یک ماه نشده بود که
پدر “آلبرت” در کارخانه به سمت ” سرکارگر ” منصوب شد و حقوقش دو برابر شد .
مادرش “آنجلا” هم که برای کمک خرج زندگیشان با ماشین بافندگی پلیور می
بافت ، یک مرتبه کارش گرفت . هر دوی آنها به قولی که به پسرشان داده بودند
عمل کردند و هر روز برایش اسباب بازی و شکلات می خریدند و… اما ” آلبرت ”
کوچولو یک ناراحتی بزرگ داشت . پدر و مادرش صبح تا شب با هم دعوا می کردندکاری که قبلا هرگز به یاد نداشت . یک روز ” آلبرت دلیل آن را از پدربزرگش
پرسید که پدربزرگ گفت : ” آدمها وقتی پولدار میشن … عشق رو فراموش می کنند
…!” یک ماه نشد که مشتریان ” آنجلا ” پلیورها را برگرداندند و بازار کساد
شد . پدر هم به خاطر برگشتن سرکارگر قبلی ، به کار سابقش مشغول شد … زن و
شوهر مادام از هم سوال می کردند که چرا ؟ آنها خبر نداشتند که ” آلبرت ”
کوچولو دیگر نه شکلات میخواست و نه اسباب بازی ، او حالا دعایش را عوض کرده
بود !
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 17:35 ] [ سيامك ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||